اینشتین هرگز مرا نخواهد بخشید


خاطرات استاد فيزيک

حرفهایی از روزمره

 

" خدایا  مرگ مفیدی برایم مقدر کن "  

اینکه ادم هنوز سی سالش نشده دست به دامن چنین دعایی بشه یعنی اینکه اینقدر به زندگیش گند زده که دیگه امیدی به مفید بودن زندگیش نداره ؟ یا فکر میکنه اینقدر عمر کافیشه و حالا بهتره به مسئله مرگش بپردازه ؟ یا میبینه زندگیش هیچ رقمه برنامه پذیر نیست پس لا اقل برای مرگش برنامه ریزی کنه ؟

خلاصه یه چند ماهی هست که این دعا به دلم افتاده و چه آهی هم با گفتنش از نهادم میاد بیرون .

 

 

تلویزیون جبهه ها رو نشون میده با ترانه " خونم مگه رنگین تر از خون حسینه . . .  جونم مگه شیرینتر از جون حسینه " که به لهجه دلنشین شیرازی خونده شده . اشکهام میریزه و هی اب دماغم رو بالا میکشم  .

شروین می پرسه چرا گریه میکنی ؟

-         برای امام حسین مامانم .

نگاه عاقلانه ای بهم میندازه : گریه نکن . میرم برات از مغازه یه امام حسین میخرم !

اشکهام خشک میشه .انگار با پتک کوبیده باشن تو سرم : خاک تو سرت وحدانه که بچه تو 3 سالش رو پر کرده و هنوز نمی دونه امام حسین چیه کیه .  بعد تو نشستی اینجا گر و گر اشک میریزی  واسه کی ؟

خداییش خیلی برام سنگین تموم شد .  

 

   + وحدانه - ٩:٠٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٩/٧/۳