اینشتین هرگز مرا نخواهد بخشید


خاطرات استاد فيزيک

گاف های غیر قابل بخشش

 

شروین دو ماهه بود که ترم جدیدم شروع شد . مجبور بودم پسرک بینوا رو از 8 صبح تا 4 بعد از ظهر بذارم مهد . آنتراک بین  کلاس ها با کله خودم رو مینداختم تو آژانس و میرفتم واسه شیر دادنش.

یه بار  حسابی دیرم شده بود و هول هولکی خودم رو به کلاس رسوندم . یه چند دقیقه ای که گذشت احساس کردم کلاس تو وضعیت عادی نیست . دخترها مدام با هم پچ پچ می کردند ومی خندیدند . پسرها هم همین طور که به من زل زده بودند , نیششون تا بنا گوش باز بود . بعضیهاشون  هم هر از گاهی به من نیگا می کردند و یه لبخند مارمولکی می زدند . بی انصافی نباشه یه چند تاشون هم از اول ساعت سرشون  پایین بود والبته کاملا مشخص بود که معذبند

تو همین حیص و بیص متوجه اشاره یکی از دخترای ردیف جلو شدم که تلاش می کرد با چشم و ابرو وضعیت وخیم لباسم رو بهم بفهمونه . سرم رو پایین اوردم و . ..  اوه خدایا . .  . . زمانی که مثل جت از مهد زدم بیرون فراموش کرده بودم دکمه بالایی مانتوم رو ببندم  و به سلامتی حجاب زیری هم فقط یه تاپ دو بنده  بود , حتی مقنعه ام رو هم پایین نکشیده بودم و . . . خلاصه خیلی حالم گرفته شد .

 

ولی واکنش های متفاوت دانشجوها , یه تست رفتارشناسی فوق العاده دقیقی بود که دست خیلیها رو برای دیگران رو کرد .

مسئله ای که توجه من رو به خودش جلب کرد این بود که از بین اونهمه دختر چرا فقط یک نفر انگیزه  چنین کاری رو داشت  ؟ واقعا  تو اون موقعیت خوش بودن و به ریش استاد خندیدن براشون ارجح تر از حفظ شخصیت یه همجنس  بود ؟

 خیلی دل دل کردم که این پست رو بذارم یا نه؟ شاید حذفش کردم بستگی به بازخوردها داره .

 

   + وحدانه - ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/۱٦