اینشتین هرگز مرا نخواهد بخشید


خاطرات استاد فيزيک

یک شروع گل و بلبل

ترم پیش که واسه خودم مرخصی رد کرده بودم و نرفتم دانشگاه ، حسابی باد به پشتم خورد و دیگه حس کلاس رفتن نداشتم . از دانشگاه شهر مجاور که تماس گرفتند اینقدر شرط و شروط از خودم در کردم که :" از 10 زودتر به شهرتون نمی رسم و شب نشده باید برگردم (‌زمستون ازساعت 5 ، شبه دیگه )‌ و شب نمی تونم خوابگاه اساتید بمونم و . . .  "  که مدیر گروه بیچاره تنها ساعتی که می تونست برام کلاس بگذاره  ، وقت ناهار ( 12-14 ) بود !‌

البته همش بهونه بود . کلا از وقتی تو مصاحبه هاشون بازی خوردم ،‌ زیاد با دانشگاه حس همذات پنداری نمی کنم . روش نیرو گرفتنشون مصداق کامل : با دست پس زدن و با پا پیش کشیدنه .

وقتی خودت رو از یک مجموعه جدا بدونی ، دیگه دلسوزیهات هم از بین میره . این شد که همون جلسه اول 4 تا از این پسرای مو سیخ سیخی و یقه تا ناف باز رو از کلاس بیرون کردم . نه به خاطر مدل تیپشون (‌نه بابا حوصله داری تو هم !)‌ به خاطر هر و کرشون و لوس بازیهاشون و . . . خب خداییش نظم کلاس رو بهم می زدند .

البته بماند که استانه تحمل من هم این چند ماه پایین اومده (‌پایین آوردنش ) .

خلاصه ، شروع خوبی نبود برای یک ترم رفاقت علمی .

 

   + وحدانه - ٩:٥۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/٧/۱٥