اینشتین هرگز مرا نخواهد بخشید


خاطرات استاد فيزيک

دلم خوشه که "‌این نیز بگذرد "

خب بالاخره هر کسی یه جایی کم میاره . دیگه فنرش بیشتر از این کش نمیاد . احتیاج به سرریز شدن داره .  شاید هم باید چپه شه کلا . آره اینجوری بهتره ، حداقل تا نوبت سر ریز بعدی واسه مدت بیشتری ارامش داره .

 

الان دقیقا دو روزه که به غلغل افتادم شدید .  بدجوری اب جوش از سر و کله ام میزنه بیرون .

دلیلش رو همه تون می دونید ، همه . اونهایی که ازدواج کردند که دیگه جزئیاتش رو هم از برند .

هیچی مزخرف تر از این نیست که تو کلیات زندگی تفاهم کامل باشه و اونوقت سر جزئیات زندگی به پاچه گیری هم بیفتیم .

هر کدوم از رشته های عصبی مغزم درگیر یکی از مشکلات ناتموم زندگیمه .

وقتی از شدت بی اعصابی جای مخ و قوزکم عوض میشه مثل یه کبک احمق سرم رو می کنم توی کتاب مکانیک اماری  تا برای چند لحظه فراموش کنم که دارم پرس میشم . له میشم . آسیاب میشم  .

 

 

 خبرتون نتیجه مصاحبه ها رو بدین ببینیم قراره چه گلی به سرمون بمالیم . هر چی فکر می کنم میبینم جواب مثبت گزینش قبل عید فلان دانشگاه  هیچ دردی رو دوا نمیکنه . قراردادیه و یه پروفن موقتی . اون دو تا هیئت علمی دیگه هم که لنگ در هواست . خبرم خورد به انتخابات . فکر کنم آه این دوستان موسویون  بهم گرفت .

خلاصه این روزا حسابی به لگد پرونی افتادم .

هشدار امنیتی :  لطفا فاصله تون رو تنظیم  کنید  .

 

 

   + وحدانه - ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٤/٧