اینشتین هرگز مرا نخواهد بخشید


خاطرات استاد فيزيک

 

کلاس فيزيک 2 من رو داده بودند به يک درس ديگه . من و دانشجوهام سرگردون وسط سالن ايستاده بوديم و منتظر يکي از دانشجوها بوديم که رفته بود کلاس خالي پيدا کنه . دانشجوهاي دختر دورم رو گرفته بودند و داشتيم با همديگه حرف مي زديم  که يهو يکي از دخترا , دانشجوها رو کنار زد و با عصبانيت به بغل دستي من گفت:" چي شده ؟ . . . باز استاد نيومده ؟ . . . فقط بلده ملت رو علاف کنه . .اين چه وضعشه ؟ بريد به مدير گروه بگيد . . .  . ."

خلاصه يک نفس داشت ريزودرشت بار من مي کرد . اين قدر عصباني بود که منو روبروش نمي ديد . دانشجوهاي دور و برم  خشکشون زده بود . بالاخره يکيشون چند بار آستين مانتوي دختره رو کشيد و به من اشاره کرد .

بيچاره چشمش که به من افتاد ناخودآگاه زد تو سرش و گفت : " خاک بر سرم . افتادم اين درسو ." . . . عکس العملش اينقدر صادقانه بود که جايی واسه ناراحتی نمی گذاشت . زدم زير خنده و از جمعشون دور شدم .

   + وحدانه - ٧:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٥/٧/٩