اینشتین هرگز مرا نخواهد بخشید


خاطرات استاد فيزيک

الزایمر یکساله رییس اموزش

چند وقت پیش که برا ی بستن حسابهای بانکی به شهر سابقم رفته بودم ،‌متوجه شدم که یکی از دانشگاهها ، پرداختی ترم بهمن پارسال رو برام واریز نکرده . طی تماسی با رییس آموزش ،‌ایشون خیلی خونسرد فرمودند که "‌ مگه اینجا کلاس داشتید ؟ !‌ . . . احتمالا فراموش کردیم اسمتون رو تو لیست بگذاریم !‌‌!‌!  " تعجب

چطور اگه در طول ترم ‌ده دقیقه دیرتر به دانشگاه می رسیدم ،‌فورا تماس می گرفتید و یادتون بود که من دانشگاه شما کلاس دارم ،وقت صنار شاهی دادن آلزایمر گرفتید ؟

.

.

.

دیگه باید بلند شم برم تهران .  . . با ایمیل به جاسبی و تلفن به سازمان کل و این جور کارها ،‌چیزی درست نمی شه . . . هنوز تو این شهر از غار دراومده ،‌مجوز تدریس ندارم . می دونید دیگه ،‌ چون خانومم قهقهه. . . چهار تا دانشگاه با کلی رشته فنی تو این شهره و من باید آواره شهرهای اطراف باشم و پا به پای شوفرها ،‌جاده ها رو گز کنم .

آخه اون رییس عقل کل دانشگاهی که به من میگه :‌اینجا چون دانشجوی پسر داریم ، نمی تونیم به شما درس بدیم " ،‌کله اش رو از اون شهر قرون وسطاییش بکشه بیرون ببینه شهر بغل دستی شون چطور یک کلاس با شصت تا پسر از دم سبیل کلفت رو به من سپرده .

دیگه از این مارکوپولویی خسته شدم . به جهنم تو خونه میشینم و می گذارم هر چی علم و آموخته جمع کردم،‌ کپک بخوره . خودم فسیل بشم و کتابام موزه .چشم

   + وحدانه - ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸٧/۱۱/۱۱