اینشتین هرگز مرا نخواهد بخشید


خاطرات استاد فيزيک

 

هنوز سجاده رو پهن نكردم ، شروين چهاردست و پا خودشو مي رسونه به مهر . مهر رو تو دستم مي گيرم و نمازم رو شروع مي كنم . بسم الله نگفته پشيمون مي شم كه كاش زير قابلمه رو خاموش كرده بودم ، نكنه برنج ته بگيره و بعد به خودم دلداري مي دم كه حالا مگه نمازت سه دقيقه بيشتر طول مي كشه ؟!

 شروين سرگرم بازي با چادرمه و هي برام دالي مي كنه . بهش لبخند مي زنم . يادم مياد كه تو نمازم . نگاهم رو به ديوار روبرو مي دوزم تا حواسم پرت نشه . تابلوي "ان يكاد " و اسم يكي از دانشجوها پايين اون يادم ميندازه كه امشب كلاس خصوصي دارم . براي سجده كردن مجبورم شروين رو بغل كنم و بگذارم كنار سجاده ، هر چند به سجده دوم نرسيده دوباره وسط جانمازه .

 از مهر كه سر بر مي دارم ، با ديدن مبلهاي جديدم داغم تازه مي شه كه هنوز براشون كاور نخريدم و بعد ليست خريدهام جلو چشمام رژه ميره . . . ركوع ميرم و دوباره شروين تو دست و پامه . عذاب وجدان مي گيرم كه حتي يك ثانيه هم حواسم به نماز نبوده و من اگه جاي خدا بودم اين نماز رو به كمر بنده ام ميزدم . واقعا كه پيامبر واسه من و امثال من گفته كه نمازشون مثل نوك زدن كلاغ به زمين مي مونه . . . .

با همين سرزنشها به ركعت چهارم ميرسم . شروين گير داده كه سجاده رو از زير پام بكشه بيرون . از تلاش بي ثمرش به خنده مي افتم . براي دفعه چهارم مي گذارمش كنار سجاده و بالاخره نمازم رو تموم مي كنم . بعد با نهايت پررويي سرم رو بلند مي كنم و شروع مي كنم به دعا كردن كه به غير از شفاي بيماران بقيه اش تماما شخصي و دنيويه .

پ.ن :این شعر مال کیه ؟

 غیر از خدا که هرگز در فکر او نبودی

هر چیز از تو گم شد وقت نماز پیداست 

   + وحدانه - ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٦/۱۱/٩