اینشتین هرگز مرا نخواهد بخشید


خاطرات استاد فيزيک

 

 

 

من اهل سياست بازي نيستم ، اما اين شعر خيلي بهم چسبيد ( و متاسفانه طبق معمول ماخذش يادم نيست ) :

 

مباد سفره رنگينتان كپك بزند

خلاف ميل شما چرخكي فلك بزند

به پاسبان محل بسپريد نگذارد

گرسنه اي سر اين كوچه ني لبك بزند

شما به صحت ايمان خويش شك نكنيد

درخت دين جماعت اگر شتك بزند

شما به پاكي باغات خويش شك نكنيد

اگر هنوز گلويي دم از فدك بزند

رها كنيد علي را كه مثل هر شب خويش

به زخم كهنه و نان جواش نمك بزند

امير قافله گيرم كه عزم جنگ كند

نشسته اند سواران ، كه را محك بزند ؟

 

 

اينهم يه دشت هواي ازاد براي اونايي كه روحشون نياز به تنفس داره :

 

 

خسته اي مي پرسد :

رستگاريمان كو؟

به عبث قله كوهي را در پيله مد   مي نمايانيمش

و كسي نيست بگويد : باري

رستگاري قدمي است كه ز جا بركندت

 

براي ديدن تو

    هر بار كه نمره عينك هايم بالاتر مي رود  

       بايد نزديكتر بيايي ،

كاش كور مي شدم

 

در خيمه تن كه سايباني است تو را

هان تكيه مكن كه چار ميخش سست است

 

شيطان براي شكوفايي اش به چند انسان خوب نياز دارد كه هيچ كاري نكنند .

 

 

   + وحدانه - ۸:٥٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٦/۸/٢۱