اینشتین هرگز مرا نخواهد بخشید


خاطرات استاد فيزيک

ياد ايام

 

1-     الهي حلالم كنه اون همكلاسي كه نامه دوست پسرش رو به مدير مدرسه لو دادم .

2-     براي رفت و آمد دبيرستان از خط اتوبوس شهري استفاده مي كردم . نمي دونم چرا هميشه شيطنت هام توي اتوبوس گل مي كرد با يك اكيپ پر شر و شور از همكلاسيها كه اتوبوس رو ، روي سرمون مي گذاشتيم . از شدت شيطنت و حواس پرتي يك بار انگشتم لاي در گير كرد . ( فكر كن . . . لاي در اتوبوس . . . خداييش خيلي درد كشيدم )

3-     آقا يادش بخير . يه بار تو راه برگشت از آخرين امتحان پنجم دبستاَن من و دوست جون جونيم تصميم گرفتيم كه هر چي دروغ تو مدت دوستيمون بهم گفتيم رو كنيم . بدون هيچ شرمندگي نشستيم و تا يك ساعت واسه هم اعتراف مي كرديم . بعدها تو دوران دبيرستان يكبار اتفاقي ديدمش. تا سيكل بيشتر نخونده بود و بعد هم ازدواج اجباري .بهم گفت :" تا لحظه اي كه مي خواستم برم سر سفره عقد ، گريه مي كردم ."

4-     تو همان دوران دبستان يك رفيق داشتم كه مامان و باباش به شدت با هم اختلاف داشتند . هميشه خدا اون و خواهرش خونه ما بودند . خونه ما شب مي خوابيدند . خونه ما حموم مي رفتند . . . هر وقت هم كه مامانش ميومد دنبالشون ، بايد به ضرب دعوا و كتك مي بردشون خونه . . .  . خيلي دلم مي خواد بدونم الان كجاست و چه مي كنه .

5-     يه رفيق تو دوران دبيرستان داشتم نردبون . بد قد بلند بود بد . تو خيابون كه راه مي رفتيم پسرا ديوونش مي كردند : "  تو ابرها چه خبره ؟" . . ." كله ات رو بكش كنار. هواپيما داره رد مي شه .". . . ديگه عاصي شد و رفت دكتر . تازه دكتر بهش گفته بود هنوز هم قد مي كشي . واي عزيزم دلم برات خيلي تنگ شده .  

   + وحدانه - ۸:٤۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٦/٦/٢٤