اینشتین هرگز مرا نخواهد بخشید


خاطرات استاد فيزيک

خاطره

ادامه از پست قبلی :

۴- شوهر من پزشک ارتشه . . . . . . خودتون تا آخرش رو خوندید دیگه  .  هر چی سرهنگ و سرگرد و تیمسار و سپهبد و.  . . . . مسئول آشپزخونه ارتش و نگهبان دم در و هر گونه انسان ارتشمداری که تو این شهر موجوده ، از آدم توقع دارن .

 درجه ارتشی شوهر من سروانیه و معلومه که هنوز آقا بالاسر داره . یه روز اومد خونه که " دختر سرگرد ف دانشجوی توئه و زنگ زده واسه  نمره دخترش " یه زنگ خطر واسه ما که دربدر دنبال انتقالی از این شهر بودیم .

یه بار هم زنگ زد که آشنای یکی از اقوام مسئول بخش مالی مون دانشجوی تو بوده و حالا نمره می خواد ." خب اگه این آقا با ما چپ می افتاد  که شش ماه به شش ماه هم چشممون به جمال حقوق که هیچی فیش حقوقی هم روشن نمی شد .

5 خدا رو صد هزار مرتبه شکر که من تو این شهر سر تا تهش دو تا دوست بیشتر ندارم .

6- والله از تنها طرفی که سفارشمال نشدیم همکارای پزشک شوهرم تو بیمارستان و کلینیک بود . نمی دونم حالا براشون بی کلاسی بود و افت داشت که دنبال نمره راه بیفتن یا اقوامشون همه بچه درسخون بودند .

7 از همه مهمتر اینکه رییس یکی از بانکهای شهر هم ، دانشجوی من بود .( باور کنید ! ) و به علت اینکه اصولا ما دو تا زوج خیلی خوش شانسی هستیم دقیقا همون بانکی که ما ازش تقاضای وام کرده بودیم . . .  . . . . . . . . . جان من اگه بخندید خیلی نامردید . این حال و روز من گریه داره به خدا .

واما . . . . .

اگه قرار بود به همه این اردهای با نون اضافه ترتیب اثر بدم که باید برگه های امتحانی رو کنار می گذاشتم و فقط منتظر تلفن این و اون می موندم تا بدونم به هر دانشجویی چه نمره ای باید بدم .

ادامه مطلب رو تو پست بعدی بخونید .

 

 

 

 

 

 

   + وحدانه - ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٦/۱/۳٠