اینشتین هرگز مرا نخواهد بخشید


خاطرات استاد فيزيک

فیلم هندی

کله صبح مثل دو تا خروس جنگی افتاده بودیم به جون همدیگه . خدا رو شکر بچه ها خواب بودند . کلی حرف بیربط و باربط بار هم کردیم و بعد هم هر کدوم با اعصاب خورد و خاکشیر رفت سی کار خودش .

 می دونید, ادم وقتی از یکی بدش بیاد و باهاش دعوا کنه حالش بدتر که هیچی , بهتر هم میشه . وسط دعوا هر چی بد و بیراه تو دلش مونده میگه و جیگرش رو باد میزنه . ولی وقتی با یکی که دوستش داری حرفت میشه هر چی بگی دلت بیشتر اتیش میگیره  .

با همون اعصاب گوشتکوب شده رفتم سر کلاس . بی اعصاب بی اعصاب بودم . درس میدادم , دعوای صبح جلو چشمام بود. مساله حل میکردم دعوای صبح جلو چشمام بود . نکته میگفتم  دعوای صبح . . .  .

بدتر اینکه یه چیزی داشت خیلی موذیانه خودش رو می کشید بالا و میاورد تو چشم و گلو و نوک دماغم . دیگه جمله هام بریده بریده شد . حرفم رو قطع  کردم . چند تا نفس عمیق کشیدم تا بکشمش پایین . فایده نداشت چسیبده بود مثل زالو . منتظر موندم . با دستم رو میز ریتم گرفتم و با نوک پام می کوبیدم به زمین . نع فایده نداشت . فقط همین قدر دهنم باز شد که بگم " ده دقیقه دیگه برمیگردم " و هنوز به در کلاس نرسیده اشکام  در حال ریختن بود.

خدارو شکر اتاق اساتید خالی بود .در رو بستم و زار زار زدم زیر گریه . در اتاق زده شد ویکی از دانشجوها کله کشید تو :" استاد کلاس تموم شد ؟" ( بمیرن این دانشجوها که تنها حرفی که به زبونشون میاد همینه )  با دیدن صورت خیس و زیر چشمای سیاهم  خشک شد " گفتم که برمی گردم ." مردد نیگام کرد و  : چشم .ببخشید.  در اتاق رو بست .

برگشتم سر کلاس . دانشجوهایی که همیشه خدا از سر و کول هم و در و دیوار بالا می رفتند و روشون میشد از لامپ کلاس هم اویزون میشدند , بی نفس و بهت زده بهم خیره شده بودند . با همون چشمای قرمز و صدای خش دار  درس رو ادامه دادم . تا اخر ساعت , صدای نفس هم شنیده نمیشد .

درس که تموم شد گفتم " حال بد امروز من هیچ ربطی به کلاس شما نداشت . برای همه پیش میاد یه وقتایی حالشون خیلی بد باشه . می دونید خانوما وقتی فشار عصبی روشون زیاده گریه می کنن ولی آقایون وقتی فشار عصبی روشون زیاده سکته می کنند! "

دانشجوها خندیدند و کلاس به صورت کاملا هپی اند تموم شد .

   + وحدانه - ٧:٠٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٠/٩/۱۳