اینشتین هرگز مرا نخواهد بخشید


خاطرات استاد فيزيک

هیجانات یه دانشجوی ایرانی

1- تو آزمایشگاه نشستم و منتظرم دانشجوها کارشون تموم بشه . یکی ازدانشجوها که در حال محاسبه نتایج آزمایشه میپرسه : استاد چرا این دانشگاه واسه مهندسی مکانیک دختر نمیگیره ؟! شونه بالا میندازم . ادامه میده : به خدا دلمون پوسید از بس که هر طرف سر برگردوندیم چشممون به یه عده سیبیلو افتاد . می خندم .  یکی دیگه از دانشجوها جلو میاد و میگه : استاد واسه دخترا هم ازمایشگاه دارین ؟

- آره ، بچه های کامپیوتر

- نمیشه کلاسامون رو با هم ترکیب کنید !

- شما دیگه چقدر بدبختین . اخه ازمایشگاه فیزیک ؟!

یکی دیگه که داشت به حرفامون گوش میداد گفت : استاد همه جا دوربین گذاشتند . نمیشه دو کلمه با دخترا حرف زد . فورا میبرنمون حراست !

2- تو آزمایشگاه بعدی : یه بطری الکل صنعتی به دانشجوها میدم برای آزمایششون . خوشمزگیهاشون گل میکنه و هی به هم تعارف میزنند . یکی از دخترا میگه :استاد اگه الان اینو یه نفس سر بکشیم چی میشه ؟

- دیوانه این صنعتیه . در جا کور میشی

- واقعا استاد ؟ !. . .  شما تا حالا خوردین ؟

نیگاش میکنم و جواب نمیدم . یه نوک خنده از گوشه لبم زده بیرون .

یکی دیگه از دخترا میگه : استاد بچه های ما که میخوان بخورن یه ظرف اینقدری – با انگشت شست و اشاره اش یه حلقه کوچیک درست میکنه – سرو میکنن و . . . بغل دستیش سقلمه میزنه بهش . ساکت میشه .

سربه سرشون میذارم : اینایی که شما آرزو داری واسه ما خاطره است . همه مون میخندیم . جدی میشم و میخوام بگم : من اینقدر احمق نیستم که سلامتیم رو دست الکل بسپرم  که یکی از گروهها صدام میزنه . بلند میشم میرم پای میزشون و وقتی برمیگردم فراموش میکنم حرف جدیم رو بزنم .

آخه چرا باید مسائل بی اهمیتی مثل گپ زدن با دخترا یا خوردن یه قلپ الکل اینقدر برای دانشجوهای ما – که مثلا قشر روشنفکر جامعه اند- هیجان انگیز و دلهره آور باشه ؟

 

 

 

 

 

   + وحدانه - ٧:٠٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۳۱