اینشتین هرگز مرا نخواهد بخشید


خاطرات استاد فيزيک

چطور مامانمون رو به مرحله خودزنی برسونیم ؟!

دیشب کم خوابیدم . برعکس من شین ها تا ساعت 11 صبح خواب بودند . ظهر از شدت  سردرد دراز کشیدم تا دو دقیقه  چشم رو هم بذارم و از دنیا فراموش کنم . تازه گیج خواب شده بودم که شایان برای شیر بیدارم کرد توی خواب و بیداری رفتم سر یخچال و براش شیر ریختم  . پنج دقیقه بعد شروین اب میخواست .  تا چشمام گرم خواب شد دوباره شایان برای دستشویی بیدارم کرد بعدش هم شروین بیدارم کرد تا سی دیش رو پیدا کنم . دیگه داشت سر دردم میگرفت . دستوراتشون تمومی نداشت . دفعه آخر جفتشون بالای سرم دعواشون گرفته بود و همین طور که تو سر و کله هم میزدند گرومپی پخش شدند روی سر من . انگار یه بمب تو سرم منفجر شد . بلند شدم و از عصبانیت دو تا کشیده خوابوندم تو گوشم و داد کشیدم : " چی می خواین از جونم ؟ چرا دست از سرم برنمیدارین ؟  بمیرم دیگه راحت شم از دست شما  " بعد  هم نشستم رو کاناپه و زدم زیر گریه . طفلکیها از ترس هر کدوم یه گوشه ای پناه بردند. شایان بالشش رو برداشت و رفت پشت پرده پنجره . شروین هم چسبید به میز ال سی دی و یواشکی  شروع کرد به ریز ریز کردن جلد سی دی هاش . یه چند دقیقه ای گذشت تا حالم بهتر بشه, حداقل کارکرد اون کشیده ها و گریه ها تخلیه شدن انرژی منفی سیستم عصبی ام بود .   

.

.

.

 نگران نباشید الان اوضاع آرومه .بعد از اینکه هق هقم تموم شد, شروین اومد کنارم و چند تا سوال جواب کرد تا مطمئن بشه که همچنان دوستش دارم . شایان هم که کلا تو فازیه که فکر میکنه همه دنیا دوستش دارند . من هم  که نشستم پای نت . میبینید که  نیازی نیست به اورژانس مددکاران اجتماعی زنگ بزنید . راستی ما تو ایران چنین اورژانسی داریم ؟

   + وحدانه - ٧:٢٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٠/٦/۱٩