اینشتین هرگز مرا نخواهد بخشید


خاطرات استاد فيزيک

باز هم بگو به دانشجو اعتماد کن !

از دانشجوهای تیز کلاس بود . فیزیک رو واقعا خوب می فهمید و خیلی هم علاقه نشون می داد . این شد که تصمیم گرفتم واسه پروژه ها و برنامه های خارج از درس هم بهش پر و بال بدم . خیلی زودتر از اینکه فکرش رو بکنم  ظرفش لبریز شد و زد تو فاز بی جنبگی .

اولین آلارم وقتی صداش بلند شد که تو اتوبوس, تک نفره نشسته بودم خیلی خودمونی اومد جلو و گفت : بشینم کنارتون استاد تا برسین به شهرتون با هم گپ بزنیم ؟ !

 یک پسر 20 ساله مجرد با یک زن 27 ساله متاهل واقعا چه گپی می تونه داشته یاشه ؟ ! یعنی باور میشه کرد که تمام این یک ساعت راه رو می خواد در مورد فیزیک زر بزنه ؟! اوقاتم تلخ شد . واقعا باید بعضیها رو ضایع کرد تا حد و حدود خودشون دستشون بیاد ؟

اون دفعه رو گذاشتم به حساب بچگی و بی فکریش . بعد یه مدت سه پیچ شد که کلاسهای حل تمرین رو به اون بسپرم . علاقه و تلاشش رو نتونستم نادیده بگیرم و با اکراه فرمش رو امضا کردم . و البته مجدانه سعی می کردم  خارج از کلاس باهاش هم صحبت نشم .

از قضا زد و دوباره گذارمون به هم افتاد : برای امتحان میان ترمی که قرار بود هماهنگ برگزار کنم با حدود صد و خورده ای دانشجو , مراقب کم داشتم و این پسره هم که انگار همیشه خدا از اسمون جلوی پای من می افتاد . خلاصه از روی ناچاری شد مراقب  امتحانی اون روز من .

یکی دو روز مونده به امتحان پایان ترم یکی از دانشجوها بهم تلفن زد و محض گلایه چیزهایی گفت که دود از کله ام بلند شد  . من و مخصوصا دانشجوهای بیچاره بدجوری رو دست خورده بودیم .

پسره نامرد بین دانشجوهام پر کرده بود  که سوالات استاد فلانی رو من طرح می کنم  ! و میان ترم شما رو من تصحیح کردم ! اگه با من کلاس خصوصی بردارین نمره پایان ترمتون تضمین شده است . ! استاد فلانی خیلی رو من حساب می کنه و من رو دست راست خودش می دونه و . . .    !!!  

خلاصه ملت ساده رو تیغ زده بود اساسی . خیلی حالم گرفته شد . بیشتر تو خجالت دانشجوهام موندم که حساب من و چنین ادم شارلاتانی ( ببخشید ولی شما لقب بهتری پیشنهاد میدین ؟) رو یکی می دونستند .متاسفانه ترم بعد شهرم رو عوض کرده بودم و دیگه گذارم به اون دانشگاه نیفتاد وگرنه . . .  .

 

   + وحدانه - ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٢