اینشتین هرگز مرا نخواهد بخشید


خاطرات استاد فيزيک

مرا به خیر تو امید نیست . . .

هفتصد هزار مرتبه به این دانشجوها گفتم جان تمام کس و کارتون , توی اتوبوس ( بیرون شهری ) کرایه من رو حساب نکنید . نکنید بابا جان من . ده تا صندلی با هم فاصله داریم  , اونوقت شما بلند میشی با کلی ایما و اشاره به شاگرد راننده آدرس میدی که اون خانمی که حسابش کردی کجا نشسته , یک جک هم تهش اضافه می کنی که " ایشون استاد منه !  "  اون جناب هم که به من میرسه , کم نمیگذاره و با صدای بلند و شیطنت بار میگه : اون آقا شما رو حساب کردند . . . و بعد هم  نگاه های سنگین دورو بریها  که دیگه نور علی نوره . ( وقتی هنوز مسئول آموزش منو با دانشجوها اشتباه میگیره و سر جلسه امتحان داد میزنه خانم برو بشین سر جات ! . . . دیگه توقع واسه ادم نمی مونه از هیچ  کس )

ترم تموم شد و من هنوز درگیرم . ولی جان مادرتون شما دیگه از این دست شیرین کاریها واسه اساتید خانم تون پیاده نکنید . . . آبرو می برید پا به پای تیم ملی فوتبال .

   + وحدانه - ۱:٥٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٦

 

دانشجوی کاردانی کامپیوتر رو چهار سال تموم ! ! ! نگه داشتند تو دانشگاه , آی دوشیدنش , آی دوشیدنش . البته طرف هم اهل مخ تلیت کردن واسه درس و دانشگاه نبود . بعد هشت ترم هنوز فیزیک الکتریسیته رو دستش مونده بود . شش بار افتاده بود و سه بار معرفی به استاد هم رد شده بود و خلاصه مدیر گروه دست به دامن من شد که تو رو خدا خلاصش کن . اگه این ترم هم پاس نمی شد اخراج بود . اخراج بعد ده دوازده میلیون پول بابا رو به باد دادن .

گفتم جهنم . نشوندمش آخر کلاس فیزیک بچه های عمران . من درس می دادم و اون تند و تند از روی جزوه اش جواب سوالها رو پیدا می کرد . یک ساعت و نیم نشسته بود , هنوز نتونسته بود حل دو تا مدار و سه تا برایند میدان رو از تو جزوه دربیاره .

انگیزه ام ؟

دلم نه برای اون دانشجو سوخته بود , نه برای بابای بیچاره اش و نه حتی برای علم و آینده این مملکت . دلم فقط واسه اون پولهایی سوخت که دوبله و سوبله میره به جیب این دانشگاه و بعد هم به اسم وقف , یک ریالش  هم از ما که عمر و اعصاب مون رو تو این سیستم قربونی می کنیم , دریغ می کنند . . . همین . با شما که دیگه رودرواسی ندارم .

   + وحدانه - ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٩/۸