اینشتین هرگز مرا نخواهد بخشید


خاطرات استاد فيزيک

 

نمی دونم گفتن داره یا نه ؟! . . . اینکه یکی از دانشجوها وسط محوطه، جلو راهم رو گرفت و کلی سر و صدا و بد و بیراه به پا کرد که چرا ترم پیش به برگه سفیدش 5/2 دادم ، نه 9 که حالا مشروط نشه  . . .  اینکه دانشجوها کم کم داشتند دورمون جمع می شدند از داد و هوار های جناب  . . . اینکه صبر کردم تا همه گله گذاریهاش تموم شه و بعد سعی کردم با آرامش توجیهش کنم .  . . . اینکه گاهی فکر می کنم بیشتر از اینکه معلم این دانشجوها باشم ،‌براشون مادری می کنم . . . اینکه بعد از حرفهای من پسرک آروم گرفت ، سرش رو انداخت پایین و با صدای آهسته ای گفت که فقط می خواسته دلخوریش رو با من درمیون بگذاره  . . . و بعد راهش رو کشید و رفت .

 

زیر هر چی تز تعلیم و تربیت که بزنم ،‌به این یکی به شدت اعتقاد دارم :‌ احترام به شخصیت دانشجو ، سنگ بنای محکمی برای ساخت جامعه ای بهنجار و ایمنه .  

 

   + وحدانه - ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٧/۳٠

یک شروع گل و بلبل

ترم پیش که واسه خودم مرخصی رد کرده بودم و نرفتم دانشگاه ، حسابی باد به پشتم خورد و دیگه حس کلاس رفتن نداشتم . از دانشگاه شهر مجاور که تماس گرفتند اینقدر شرط و شروط از خودم در کردم که :" از 10 زودتر به شهرتون نمی رسم و شب نشده باید برگردم (‌زمستون ازساعت 5 ، شبه دیگه )‌ و شب نمی تونم خوابگاه اساتید بمونم و . . .  "  که مدیر گروه بیچاره تنها ساعتی که می تونست برام کلاس بگذاره  ، وقت ناهار ( 12-14 ) بود !‌

البته همش بهونه بود . کلا از وقتی تو مصاحبه هاشون بازی خوردم ،‌ زیاد با دانشگاه حس همذات پنداری نمی کنم . روش نیرو گرفتنشون مصداق کامل : با دست پس زدن و با پا پیش کشیدنه .

وقتی خودت رو از یک مجموعه جدا بدونی ، دیگه دلسوزیهات هم از بین میره . این شد که همون جلسه اول 4 تا از این پسرای مو سیخ سیخی و یقه تا ناف باز رو از کلاس بیرون کردم . نه به خاطر مدل تیپشون (‌نه بابا حوصله داری تو هم !)‌ به خاطر هر و کرشون و لوس بازیهاشون و . . . خب خداییش نظم کلاس رو بهم می زدند .

البته بماند که استانه تحمل من هم این چند ماه پایین اومده (‌پایین آوردنش ) .

خلاصه ، شروع خوبی نبود برای یک ترم رفاقت علمی .

 

   + وحدانه - ٩:٥۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/٧/۱٥

همون درد همیشگی

در راستای پروژه از رو بردن سنگ پای قزوین ، مجددا یک عرض ارادت حضوری به محضر دانشگاه شهرمون کردیم . این دفعه رییس آموزش چه درفشانی کرده باشه خوبه ؟‌ !

با کمال پررویی و چشم تو چشم من میگه: خانم ! تمام فیزیک پیش هامون پره . برای شما درس نداریم !!!!

یعنی اگه دستم رو می گرفت و از همون طبقه پرتم میکرد پایین ،‌ برام قابل هضم تر بود تا این حرفش !

افق دید مخشون ( مخشون ؟!‌ دارند؟! ) رو می بینی تو رو خدا ؟ یعنی خیلی هم منت بگذاریم و خانمها رو تو دانشگاه راه بدیم  در حد چند تا درس ترم یک به درد نخور .

بعد ادامه داد :" ‌البته الکتریسیته مون هم خالیه . ولی ، خب . . . "

دیگه دود تریلی بود که داشت از سر و کله و چشم و دماغ و همه جام میزد بیرون . برگه سوابق کاریم رو گرفتم جلوی چشمهای کورش و گفتم :" جناب ! من 6 سال فقط سابقه تدریس الکتریسیته رو دارم . " و یکی یکی سوابق دانشگاه های مختلف رو نشونش دادم .

چشماش شصت تا شد . انگار سابقه تدریس الکترودینامیک کوانتومی پیشرفته ماساچوست رو بهش نشون دادم .

خیلی کارشون لنگ بود که گفت باشه . من با مدیر گروه صحبت می کنم و بهتون خبر میدم .

. . .  رفت که خبر بده . دوباره تماس گرفتم و دردسرتون ندم که :" شرمنده . جناب مدیر گروه خودشون زحمت اون درس رو تقبل فرمودند . "

/

دعا کنید کنده شم از این شهر .

فقط این یک معجزه خدایی می تونه باشه که تحصیلکرده های یک شهر تا این حد مغز کپک زده داشته باشند

 

پ.ن.خ.م ( پا نوشت خیلی مهم ) : لطفا برام دل نسوزونید .از زندگیم راضیم . واقعا راضیم. فقط تو کارم یه خورده پیچ افتاده و اصولا از اونجایی که کروموزومهای غرولند من بیش فعال می باشند ,همیشه سختی ها رو  3x لارج می بینم .

 

   + وحدانه - ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٧/٢