اینشتین هرگز مرا نخواهد بخشید


خاطرات استاد فيزيک

کلاس اموزشی برای اقایان

اهداف تربیتی: تقویت آن بخشی از مغز که آقایان از وجودش بی‌خبرند

 

سرفصل‌های دوره‌ی مقدماتی:

 

واحد اول: دروس پایه

چطور بدون مادرمان زندگی کنیم/ 200 ساعت

همسرم مادرم نیست / 35 ساعت

درک این مساله که فوتبال چیزی جز یک ورزش نیست و حذف شدن از جام جهانی فاجعه نیست / 500  ساعت

 

واحد دوم: زندگی زناشویی

بچه‌دار شدن بدون حسودی به نوزاد / 50 ساعت

غلبه بر سندروم "کنترل از راه دور تلویزیون همیشه باید دست من باشد" / 55ساعت

درک این مساله‌ی مهم که کفش‌ها خودشان توی جاکفشی نمی‌روند / 80 ساعت

چطور بدون گم شدن، لباس‌های کثیفمان را تا سبد رخت چرک ببریم / 50 ساعت

چطور بدون این که ناله کنیم از بیماری مهلک سرماخوردگی جان سالم به در ببریم / 50 ساعت

 

واحد سوم: اوقات فراغت

چطور در آشپزی کمک کنیم بدون این که آشپزخانه را به گند بکشیم

چطور نوشیدنی سرو کنیم بدون این که سینی را تبدیل به استخر کنیم

چطور یک بلوز را در کم‌تر از دو ساعت اتو و در عین حال از سوختنش جلوگیری کنیم

 

واحد چهارم: آشپزخانه

پیش‌نیاز:

Offخاموش / On روشن

درس اصلی:

اولین نیمروی زندگی‌ام بدون سوزاندن ماهیتابه

 

پروژه‌ی عملی پایان دوره: عملیات جوشاندن آب قبل از اضافه کردن ماکارونی

 

 

بعد از قبولی در دوره‌ی مقدماتی ، دوره‌ی پیش‌رفته با عناوین زیر آغاز می‌شود.

نظر به این که مباحث واقعا پیچیده‌اند، در هر کلاس حداکثر هشت شاگرد پذیرفته می‌شود.

 

اولین مبحث:

البسه: از لباس‌شویی تا کمد / یک مرحله‌ی مرموز

دومین مبحث:

ریسک‌های پر کردن ظرف آب بعد از آب خوردن و بردن آن تا یخچال

سومین مبحث:

آشپزی و بیرون بردن زباله‌ها شما را ناقص نمی‌کند

چهارمین مبحث:

مصیبت کاغذ توالت: کاغذ توالت خود به خود کنار توالت ظاهر نمی‌شود / نمایش‌گاهی از همه‌ی چیزهای خود به خودی در خانه !

پنجمین مبحث:

آیا وقتی مردی رانندگی می‌کند، می‌تواند آدرس بپرسد بدون این که بی‌عرضه به نظر برسد؟ (مطالعه‌ی میدانی)

ششمین مبحث:

تفاوت‌های اساسی زمین با سبد رخت چرک.

هفتمین مبحث:

مردی در صندلی کنار راننده / آیا واقعا ممکن است دائما دستورالعمل صادر نکنیم و غر نزنیم وقتی خانم رانندگی می‌کند یا مشغول پارک‌کردن است؟

.

.

.

طبق معمول این متن رو از روی دست ساروی کیجا نوشتم .( لینکش همین کناره )

   + وحدانه - ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٧/٤/٢٤

رنگ می زنیم پس هستیم

چند روز پیش که برای ارائه مدارک به دانشکده مهندسی رفتم بنا به توصیه اکید مامان جان یه چادر ملی سرم گذاشتم که البته فرق چندانی با مانتوی عبایی خودم نمی کرد . یعنی اگه مانتوم رو به جای اینکه رو دوشم انداخته بودم , روی سرم می کشیدم می شد همون چادر ملی . برای پر کردن فرم تقاضای تدریس هم سنگ تموم گذاشتم , مخصوصا قسمت خلاصه ای از سوابق و فعالیتهای فرهنگی , اعتقادی . از عضو بسیج دانش اموزی دوره دبیرستان بگیر تا فعالیت در نهاد رهبری دانشگاه و گذراندن دوره های نظامی در بسیج شهرستان و بسیج اساتید و . . .

یادم نمی ره که تو جلسه معارفه بسیج دانشگاه قبلی با اساتید , خیلی بی تعارف بیان شد هر استادی که عضو فعال باشه می تونه برای استخدام درهیات علمی روی کمک این نهاد حساب کنه و یادمه من حسابی به این قضیه اعتراض کردم که بهتر نیست موارد تشویقی متناسب با فعالیت انجام شده باشه .

نمی خوام برداشت خاصی رو به ذهنتون القا کنم , ولی چرا زندگی تو این کشور احتیاج به اینهمه دورویی و رنگ و ریاکاری داره ؟

 

 

 

   + وحدانه - ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٧/٤/۳