اینشتین هرگز مرا نخواهد بخشید


خاطرات استاد فيزيک

 

پانوشت پست قبلي : 

بند 1-  من ديكتاتور نيستم بلكه در برابر راحت طلبي و تن پروري يك عده كه هميشه مي خواهند اوضاع به كام انها باشد ، مقاومت مي كنم . تغيير تاريخ امتحان انهم دقيقا چند دقيقه قبل از امتحان جفاي غير قابل بخششي است نسبت به كساني كه از تفريح و اسايش خودشون چشم پوشيدند تا خود را براي امتحان اماده كنند . احترام به تلاش اين دسته از دانشجويان بسيار اولي تر از توجه به دموكراسي ، انهم از نوع سفارشي يك عده زورمدار به سايرين ، است .

 

بند 3-  البته اعتراف مي كنم مشكل از رفتار اون دانشجو نبود بلكه ريشه در طرز تفكر و تربيت من داره . متاسفانه ، واقعا متاسفانه من ادمي به شدت پايبند به ادب هستم . در واقع ادب جزء ذاتي شخصيت منه و براي انجامش هيچ اختياري از خودم ندارم . گاهي احساس مي كنم رفتار مودبانه من يك ويژگي غريزيست نه اكتسابي .

مشكل اصلي زماني بروز مي كنه كه اين رفتارهاي افراطي من همواره باعث ايجاد سوء تفاهم ديگران در مراعات حريم شخصي ام ميشه .برام ارزو شده يكبار به يه ادم پر رو و بي ادب بگم :" اين كار منو ناراحت مي كنه لطفا ديگه تكرارش نكن ."

-    يكي از دانشجوها سر كلاس مدام لودگي مي كنه . فكر مي كنم چه جوري بهش بگم كه جلو همكلاسي هاش احساس خجالت نكنه ! ! ! ( حالا به جهنم كه اون اصلا مراعات من و كلاس رو نمي كنه ) 

-    چند تيكه از كادو هاي عروسيم خونه يكي از اقوامه  . وقتي  مي خوام ببرمشون خيلي خونسرد مي گه : يكي دو تا عروسي دعوت شديم و چند تا از كادوهات رو به عنوان هديه برديم  ! ! ! مي خوام بگم : " بهتر بود اجازه مي گرفتيد " نه ممكنه بهش بربخوره ! ! بنابراين به روي خودم نميارم . 

-    يكي از اقوام واسه تولد ني ني مياد ديدنمون . مدام با انگشتش به لب و لپ نوزاد چند روزه ور ميره و البته كلي هم قربون صدقه اش  . با خودم كلنجار ميرم چه جوري بهش بگم كه ناراحت نشه !  

-    وقتي يكي از اشناها بهم مي گه كه چون از بچگي به طلا عادت نداشتي حالا سختته كه دو كيلو طلا به سر و گردنت آويزون كني . دهان باز مي كنم كه بگم طلا واسه من شخصيت نمياره .  اما ، نكنه ناراحت شه و فكر كنه بهش تيكه انداختم كه بي شخصيته !!

سر اين قصه درازه و حالا حالاها تمومي نداره .

-           

 

 

 

 

   + وحدانه - ٢:٢٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٦/٩/٢٧

دیکتاتوری - ادب و سایر قضایا

" دیروز با یکی از کلاسها امتحان میان ترم داشتم . قبل از کلاس یکی از دانشجوها به نمایندگی از کل کلاس اومد پیشم و طبق معمول ازم  خواست  تاریخ امتحان رو عقب بندازم . برای اینکه دست از سرم برداره گفتم :‌خوب باشه سر کلاس نظر سنجی کنیم ببینم حرف اکثریت چیه .

 

همین که وارد کلاس شدم برگه های امتحانی رو دراوردم : ‌زود باشید . . . صندلی هاتون رو مرتب کنید . .

 

دانشجوی مذکور با تعجب گفت : ‚ا. . . استاد مگه قرار نشد رای گیری کنید .

 

-چی ؟ . . . رای . . . رای کیلو چنده  ؟ . . . زود باشید جزوه هاتون رو جمع کنید   . . . "

 

خداییش دیروز اخر دیکتاتوری  بودم . ( ورود هر نوع بد و بیراه دانشجویی ممنوع نیست . راحت باشید )

 

*******************************************

 

 یه دانشجو دارم که اسمش رو گذاشتم " دوم " هر وقت خدا که من یه مثال از کاربرد قوانین فیزیک می زنم ، بلافاصله می گه : اره استاد یه بار برای ما هم پیش اومد . . . و شروع می کنه به تعریف خاطره اش .

 

 

 ***********************************************

 

با شوشوی محترم توی رستوران نشستیم و در حال میل کردن غذا می باشیم . من روبروی در ورودی نشستم . در باز میشه و یکی از دانشجوهام به همراه نامزدش ( احتمالا ) وارد میشن . بلند میشم و باهاش احوالپرسی می کنم . میز پشت سر ما رو واسه نشستن انتخاب می کنند  . . . . .  بعد از صرف غذا بلند میشیم که بریم بیرون . دم در یادم میاد که باهاش خداحافظی نکردم . بر می گردم و پشت سرم رو نگاه می کنم . اونهم انگار منتظر همین بود . لبخندی می زنم و خداحافظی می کنم . سرش رو تکون می ده بدون اینکه حتی از جاش نیم خیز شه ! ! !

 

توی راه به این فکر می کنم که مگه ادب خرج داره ؟ مالیات داره ؟ چرا بعضیها اینقدر ازش دریغ دارند ؟

 

 

 

 

   + وحدانه - ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٦/٩/٢٢

نیازمند تسلیت شما هستم

چند روز پیش یکی از صمیمی ترین دوستانمون رو از دست دادیم . به خاطر گازگرفتگی . همین. شب خوابید و صبح بیدار نشد . این روزا یه خورده دست و پام رو جمع کردم و کمتر واسه خودم فرعونی می کنم .

تو این چند روز مدام رباعیهای خیام تو سرم چرخ می خوره . شما رو هم شریک می کنم شاید سبکتر شم :

 

 

 

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است

 

در بند سر زلف نگاری بوده است

 

این دسته که بر گردن او می بینی

 

دستی است که بر گردن یاری بوده است

 


گرد از رخ نازنین به آزرم فشان

 

کان هم رخ خوب نازنینی بوده است

 


در خیمه تن که سایبانی است تورا

 

هان تکیه مکن که چارمیخش سست است

 


جان عزم رحیل کرد و گفتم که مرو

 

گفتا چکنم خانه فرو می آید

 

 


   + وحدانه - ٢:۳٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٦/٩/۱٥

استثنائا خاطره پزشکی

جناب شوهر امروز یه خاطره ای برام تعریف کرد که اگه نگم حتما حناق می گیرم و خفه می شم :

یک پیرزن ۷۰ - ۸۰ ساله رو به علت خونریزی شدید بینی میارن بیمارستان . وقتی که پیرزن برای معاینه روی تخت دراز می کشه ؛ شوهرم متوجه می شه که دو تا شصت(شست ؟شثت؟!) پای بیمار به شدت کبود و سیاه شده . دقیق تر که نگاه می کنه می بینه دور هر دو تا انگشت رو با یک نخ محکم بسته اند . علت رو از همراه بیمار می پرسه . فکر می کنید چه جوابی می شنوه :

همسایه مون گفته اگه شصت پاش رو با نخ محکم ببندیم خون دماغش بند میاد !!!!!!. . . . 

 

   + وحدانه - ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸٦/٩/٩