اینشتین هرگز مرا نخواهد بخشید


خاطرات استاد فيزيک

خاطره

ادامه از پست قبلی:

خب .

به اون دسته از دانشجویانی که نمره شون رو به 8 رسونده بودند با تغییر نمره میان ترم 10 دادم . ( حالا چه سفارشی بودند یا نه ، فرقی نمی کرد ) اما دیگه ناحق بود که بخوام نمره 5 و 6 رو به 10 برسونم . این شد که منتظر پس لرزه ها نشستم .

یکی دو ماه از ثبت قطعی نمرات گذشته و اما وضعیت ما :

-         هنوز تو همون خونه هستیم با همون اجاره بها .

-         اجاره مطب گوش شیطون کر هنوز ثابت مونده و بالا نرفته !

-         انتقالی مون از این شهر داره جور میشه و تا چند وقت دیگه احتمالا مهمون مشهد یا شمال می شیم .

-         حقوق من و شوهرم به موقع پرداخت می شه .

-         با کمال پررویی می خواهیم یه وام دیگه از اون بانک بگیریم !

 

 

   + وحدانه - ۱:٥٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸٦/۱/۳۱

خاطره

ادامه از پست قبلی :

۴- شوهر من پزشک ارتشه . . . . . . خودتون تا آخرش رو خوندید دیگه  .  هر چی سرهنگ و سرگرد و تیمسار و سپهبد و.  . . . . مسئول آشپزخونه ارتش و نگهبان دم در و هر گونه انسان ارتشمداری که تو این شهر موجوده ، از آدم توقع دارن .

 درجه ارتشی شوهر من سروانیه و معلومه که هنوز آقا بالاسر داره . یه روز اومد خونه که " دختر سرگرد ف دانشجوی توئه و زنگ زده واسه  نمره دخترش " یه زنگ خطر واسه ما که دربدر دنبال انتقالی از این شهر بودیم .

یه بار هم زنگ زد که آشنای یکی از اقوام مسئول بخش مالی مون دانشجوی تو بوده و حالا نمره می خواد ." خب اگه این آقا با ما چپ می افتاد  که شش ماه به شش ماه هم چشممون به جمال حقوق که هیچی فیش حقوقی هم روشن نمی شد .

5 خدا رو صد هزار مرتبه شکر که من تو این شهر سر تا تهش دو تا دوست بیشتر ندارم .

6- والله از تنها طرفی که سفارشمال نشدیم همکارای پزشک شوهرم تو بیمارستان و کلینیک بود . نمی دونم حالا براشون بی کلاسی بود و افت داشت که دنبال نمره راه بیفتن یا اقوامشون همه بچه درسخون بودند .

7 از همه مهمتر اینکه رییس یکی از بانکهای شهر هم ، دانشجوی من بود .( باور کنید ! ) و به علت اینکه اصولا ما دو تا زوج خیلی خوش شانسی هستیم دقیقا همون بانکی که ما ازش تقاضای وام کرده بودیم . . .  . . . . . . . . . جان من اگه بخندید خیلی نامردید . این حال و روز من گریه داره به خدا .

واما . . . . .

اگه قرار بود به همه این اردهای با نون اضافه ترتیب اثر بدم که باید برگه های امتحانی رو کنار می گذاشتم و فقط منتظر تلفن این و اون می موندم تا بدونم به هر دانشجویی چه نمره ای باید بدم .

ادامه مطلب رو تو پست بعدی بخونید .

 

 

 

 

 

 

   + وحدانه - ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٦/۱/۳٠

خاطره

باور بفرمایید عزادارترین روزای یه استاد ، فاصله بین امتحانات یک ترم تا زمان حذف و اضافه ترم بعدی است که از در و دیوار شهر براش سفارش نمره می رسه . خدا شا هده تمام این مدت ، کابوس تماسهای حضوری و تلفنی و سفارشات ، اعصاب من و حتی شوهرم رو داغون می کنه .

تو این مدت سعی می کردم تحت هیچ شرایطی تلفنهای ناآشنا رو جواب ندم . تا جایی که می تونستم پام رو تو دانشگاه نمی گذاشتم و تو کوچه و خیابون هم جرات پیاده روی نداشتم .

حتی همسرم هم از کار و زندگی افتاده بود . مدام تلفن همراه و مطبش زنگ می خورد و دوست و آشنا سفارشاتشون رو تحویل می دادند . نه اینکه خواهش کنند ، به هیچ عنوان ، به نظر اونها این کمترین وظیفه ای بود که شوهر من می تونست به خاطر آشنایی با اونا انجام بده .

چرا توضیح افاضات بدم . خودتون چند تا از این ارد ها که یک صدم کل خرده فرمایشات هم نمی شه رو بخونید و قضاوت کنید :

 

1-  اول اینکه ما مستاجریم و بر همه واضح و مبرهن است که صاحبخونه و اقوام دور و نزدیک ایشان و دوستان ایشان و همکاران محل کار ایشان و همسایگان به شدت در اولویت هستند و به خدا ما تازه ، تابستون به این خونه اسباب کشی کردیم و تازه با چه مکافاتی تونستیم این خونه رو پیدا کنیم و من یکی که حاضرم جونم رو هم بدم اما دیگه دربدر خونه پیدا کردن و بدبختی های بعدیش نباشم . .( از حق نگذریم پسر صاحبخونه فقط یک بار سفارش چند تا از دوستاش رو کرد و ا لبته با کلی شرمندگی که به خاطر اصرار دوستام و رودربایستی با اونا و گرنه هرجور خودتون مایلید و.....)

 

2-    کلیه کارمندان دانشگاه و فک فامیلاشون و دوستاشون و همسایه هاشون و ...... .

کارمند محترم دانشگاه زنگ می زد خونه ما و چون شماره دانشگاه بود ، من فلک زده هم گوشی رو برمی داشتم . آقای م  بعد از سلام و احوالپرسی خیلی راحت فرمودند : فلان دانشجو دختر یکی از آشنا های ماست گفتم که تو جریان باشید . 

 به خدا به همین ریلکسی .  فقط کم مونده بود من بپرسم این دانشجوی عزیز چه نمره ای باب میلشونه تا همون رو وارد لیست نمرات کنم .

یه روز دیگه هم از رییس بخش مالی تلفن داشتم . البته خود ایشون که واسه این کارا وقت نداشتند . یکی از همکارا شون زنگ زد و گفت : " آقای ن گفتند که فلان دانشجو از فامیلای ماست و مواظب باشید معدلش پایین نیاد." دقت فرمودید ، من باید حواسم به معدل دانشجوی گرام باشه نه خود دانشجوی مربوطه .

 

3 در نهایت تاسف و تاثر مطب شوهرم هم اجاره ایست و حق مسلم مالک مطب و تمام اقوام و دوستان ایشان است که فرزندانشان بتوانند درس من رو پاس کنند و بالاخره اجاره مطب هم که لحظه به لحظه بالا میره و .....

ادامه مطلب رو تو پست بعدی بخونید .

   + وحدانه - ۱:٠۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٦/۱/۳٠

نيم اينه چگونه کار می کند ؟

دانش - همشهري آنلاين:

چگونه آدم خوب‌ها پشت آينه را مي‌بينند در حاليكه آدم بدها تنها يك سطح براق را مشاهده مي‌كنند؟

چنين آينه‌هايي كه در فيلم‌هاي كارآگاهي ديده‌ايد، لايه نازكي از پوشش به طور نسبي بازتاب‌دهنده دارد.تنها حدود 80 درصد نور منعكس مي‌شود و 20 درصد آن از آينه مي‌‌گذرد.

نكته مهم اين است كه اتاقي كه فرد مظنون در آن قراردارد 10 بار روشن‌تر از اتاق كارآگاه‌هايي است كه او  را مي‌پايند، بنابراين نوري كه از اين آينه مي‌گذرد آنقدر هست كه به كارآگاهان امكان ديدن مظنون را بدهد.

از آنجايي كه اتاق كارآگاهان آنقدر  روشن نيست، مقدار كم نوري كه از آن وارد اتاق بسيار روشن مظنون مي‌شود براي ايجاد تصويري از آنها كافي نيست.

   + وحدانه - ۸:٢٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٦/۱/٢٤