اینشتین هرگز مرا نخواهد بخشید


خاطرات استاد فيزيک

. . .

خدا رو شکر انتقالی ما هم از  این شهر محروم مرزی جور شد ، اونهم بعد هشت سال . 95 درصد میریم تهران . 5 درصد هم احتمالا مشهد . من که تمام شبهای قدر امسالم رو صرف همین  5 درصد کردم .تا خدا چی بخواد.

خلاصه اینکه تا تکلیف مون مشخص بشه اول مهر شده و  من برای ترم پاییز نمی تونم برم دانشگاه . بنابراین تا اطلاع ثانوی نه کلاسی هست و نه خاطره ای.

این جوری میشه که چراغ این وبلاگ هم فعلا میره رو اسلیپ.  تا بعدا چی پیش بیاد .

اما حتی اگه از بلاگم دل بکنم از دوستان عزیزم نمی تونم دل بکنم. همچنان از در و پنجره وبلاگ شما آویزون خواهم بود  .

   + وحدانه - ۳:۱٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۱/٦/۱

...

سر کلاس ترمودینامیک ، بعد از بیان مفهوم دما و پارامترهای مربوط به اون از دانشجوها خواستم که روشی برای تعیین دمای بدن یک حشره بسیار ریز بیان کنند . یکی از پسرا پرسید : فرقی نمی کنه چه حشره ای باشه .گفتم : نه . بلافاصله دستش رو گذاشت رو پیشونی بغل دستیش و گفت : به همین راحتی ! !  کلاس رفت رو هوا . بغل دستیش که تازه با خنده ما دوزاریش افتاده بود، برگشت و یکی خوابوند پس کله دوستش .

 

تو آزمایشگاه الکترونیک درگیر بستن مدار یکی از گروهها بودم . طبق معمول هم دو سه نفر عقبتر نشسته بودند و بیخیال آزمایش با هم حرف میزدند . یکیشون میگفت چند وقت پیش بچه های یکی از فامیلامون پول جمع کردند و باباشون رو فرستادند سوریه . وقتی برگشته، دیدند به جای سوغاتی کلی بطری آب آورده . پرسیدند بابا اینا چیه ؟ بنده خدا با سادگی تموم گقته : آب زمزم ! ! !

بچه هاش کف بر شده بودند . تا یه ساعت داشتند براش فرق مکه و سوریه رو توضیح میدادند .

   + وحدانه - ٧:٤٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۱/۳/٢

هیجانات یه دانشجوی ایرانی

1- تو آزمایشگاه نشستم و منتظرم دانشجوها کارشون تموم بشه . یکی ازدانشجوها که در حال محاسبه نتایج آزمایشه میپرسه : استاد چرا این دانشگاه واسه مهندسی مکانیک دختر نمیگیره ؟! شونه بالا میندازم . ادامه میده : به خدا دلمون پوسید از بس که هر طرف سر برگردوندیم چشممون به یه عده سیبیلو افتاد . می خندم .  یکی دیگه از دانشجوها جلو میاد و میگه : استاد واسه دخترا هم ازمایشگاه دارین ؟

- آره ، بچه های کامپیوتر

- نمیشه کلاسامون رو با هم ترکیب کنید !

- شما دیگه چقدر بدبختین . اخه ازمایشگاه فیزیک ؟!

یکی دیگه که داشت به حرفامون گوش میداد گفت : استاد همه جا دوربین گذاشتند . نمیشه دو کلمه با دخترا حرف زد . فورا میبرنمون حراست !

2- تو آزمایشگاه بعدی : یه بطری الکل صنعتی به دانشجوها میدم برای آزمایششون . خوشمزگیهاشون گل میکنه و هی به هم تعارف میزنند . یکی از دخترا میگه :استاد اگه الان اینو یه نفس سر بکشیم چی میشه ؟

- دیوانه این صنعتیه . در جا کور میشی

- واقعا استاد ؟ !. . .  شما تا حالا خوردین ؟

نیگاش میکنم و جواب نمیدم . یه نوک خنده از گوشه لبم زده بیرون .

یکی دیگه از دخترا میگه : استاد بچه های ما که میخوان بخورن یه ظرف اینقدری – با انگشت شست و اشاره اش یه حلقه کوچیک درست میکنه – سرو میکنن و . . . بغل دستیش سقلمه میزنه بهش . ساکت میشه .

سربه سرشون میذارم : اینایی که شما آرزو داری واسه ما خاطره است . همه مون میخندیم . جدی میشم و میخوام بگم : من اینقدر احمق نیستم که سلامتیم رو دست الکل بسپرم  که یکی از گروهها صدام میزنه . بلند میشم میرم پای میزشون و وقتی برمیگردم فراموش میکنم حرف جدیم رو بزنم .

آخه چرا باید مسائل بی اهمیتی مثل گپ زدن با دخترا یا خوردن یه قلپ الکل اینقدر برای دانشجوهای ما – که مثلا قشر روشنفکر جامعه اند- هیجان انگیز و دلهره آور باشه ؟

 

 

 

 

 

   + وحدانه - ٧:٠٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۳۱

ما هم که پشت گوشامون مخملیه !

امتحان فیزیک رو غایب بود. بعد امتحان اومده میگه : استاد من اول ترم با شما هماهنگ کردم که این درس رو تو یه شهر دیگه بردارم و نمره اش رو استاد براتون بفرسته . هر چی فکر میکنم یادم نمیاد و از اون جاییکه کلا به حافظه من اعتمادی نیست و البته چنین موردی تو دانشگاه عادیه ، میگم : من خاطرم نیست ولی مشکلی نداره .

 بعد فرداش برام یه اس ام اس میاد که : " من استاد فلانی هستم از فلان شهر . نمره فیزیک فلان دانشجو 18 شده  . " شاخ در میارم . این دانشجو ترم پیش این درس رو از من افتاد دو تا درس دیگه هم با من داشته . به سرم قسم هیچی از فیزیک نمی فهمه ، 18 ! !

 قضیه بوداره . بهش میگم نمره ات باید توسط اموزش اون دانشگاه تایید بشه . اصلا من می خوام برگه امتحانی تو رو ببینم . میگه باشه دوباره فرداش زنگ میزنه که استاد فلانی رفته مسافرت تا یه هفته دیگه نمیاد . شما نمره رو وارد کنید من حتما تا هفته دیگه میارم . حواله اش میکنم به اینکه : خودتی و البته ده تا بد و بیراه دیگه هم تو دلم بهش میدم . میگم اصلا یه تاییدیه از اون دانشگاه بیار من بدونم چنین استادی اونجا هست یا نه ؟ دوباره میگه چشم و الان یه هفته است رفته که تاییدیه بیاره و هنوز برنگشته.

واقعا شما معلمهاتون رو چی فرض میکنید کلا ؟! بگین ما هم در جریان باشیم خب !

 

( من جلسه اول که دانشجوهام رو ببینم ، جلسه دوم سر نمره پایان ترمشون شرط میبندم . الان فقط میخوام ببینم  احساس خود تیز بینی مفرط این بابا چقدره  !)

   + وحدانه - ۳:٠٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۸

پیامک های این روزهای من

یکی از دانشجوها بعد از امتحان بهم اس ام اس داده :

 

" به یادتان می اورم

تا همیشه بدانیدکه زیباترین منش ادمی ،محبت اوست

پس محبت کنید چه به دشمن چه به دوست

که دوست را بزرگ کند ودشمن را دوست " . . .:kuchike u

 

 یکی دیگه هم پای برگه اش نوشته : "خواهش میکنم نذارید بیفتم . یه بنده خدایی گفت نخوان من سوالها رو دارم 20 تومن هم ازم گرفت ولی نبود . سرم کلاه رفت برای خودم متاسفم "

 

یکی دیگه : " من چند روز پیش بچه ام به دنیا اومده . دیروز هم درگیر اسباب کشی بودیم به قران وقت نکردم بخونم "

 

" به دلیل فوت مادربزرگم

. . . فوت خواهرم

. . . فوت برادرزاده ام

. . . ما خانوادگی هفته پیش چپ کردیم تو جاده!"

 

این یکی طفلک خیلی اوضاعش خراب بوده :" استاد کرم ما و کم شما ! ! "

 

 در سیستم زیر چهار نیروی کنش و واکنش را مشخص کنید :

جواب :  1- . . . 2- . . .  3- . . .  4- والله ما که هر چی گشتیم دیگه نیرویی پیدا نکردیم

احتمالا از نیروهای غیبی بوده ! !

 

 

بالای برگه امتحانی : نام استاد  : " جناب سرکار خانم مهندس . . . ! !خیال باطل "

 

   + وحدانه - ٤:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٩

فیلم هندی

کله صبح مثل دو تا خروس جنگی افتاده بودیم به جون همدیگه . خدا رو شکر بچه ها خواب بودند . کلی حرف بیربط و باربط بار هم کردیم و بعد هم هر کدوم با اعصاب خورد و خاکشیر رفت سی کار خودش .

 می دونید, ادم وقتی از یکی بدش بیاد و باهاش دعوا کنه حالش بدتر که هیچی , بهتر هم میشه . وسط دعوا هر چی بد و بیراه تو دلش مونده میگه و جیگرش رو باد میزنه . ولی وقتی با یکی که دوستش داری حرفت میشه هر چی بگی دلت بیشتر اتیش میگیره  .

با همون اعصاب گوشتکوب شده رفتم سر کلاس . بی اعصاب بی اعصاب بودم . درس میدادم , دعوای صبح جلو چشمام بود. مساله حل میکردم دعوای صبح جلو چشمام بود . نکته میگفتم  دعوای صبح . . .  .

بدتر اینکه یه چیزی داشت خیلی موذیانه خودش رو می کشید بالا و میاورد تو چشم و گلو و نوک دماغم . دیگه جمله هام بریده بریده شد . حرفم رو قطع  کردم . چند تا نفس عمیق کشیدم تا بکشمش پایین . فایده نداشت چسیبده بود مثل زالو . منتظر موندم . با دستم رو میز ریتم گرفتم و با نوک پام می کوبیدم به زمین . نع فایده نداشت . فقط همین قدر دهنم باز شد که بگم " ده دقیقه دیگه برمیگردم " و هنوز به در کلاس نرسیده اشکام  در حال ریختن بود.

خدارو شکر اتاق اساتید خالی بود .در رو بستم و زار زار زدم زیر گریه . در اتاق زده شد ویکی از دانشجوها کله کشید تو :" استاد کلاس تموم شد ؟" ( بمیرن این دانشجوها که تنها حرفی که به زبونشون میاد همینه )  با دیدن صورت خیس و زیر چشمای سیاهم  خشک شد " گفتم که برمی گردم ." مردد نیگام کرد و  : چشم .ببخشید.  در اتاق رو بست .

برگشتم سر کلاس . دانشجوهایی که همیشه خدا از سر و کول هم و در و دیوار بالا می رفتند و روشون میشد از لامپ کلاس هم اویزون میشدند , بی نفس و بهت زده بهم خیره شده بودند . با همون چشمای قرمز و صدای خش دار  درس رو ادامه دادم . تا اخر ساعت , صدای نفس هم شنیده نمیشد .

درس که تموم شد گفتم " حال بد امروز من هیچ ربطی به کلاس شما نداشت . برای همه پیش میاد یه وقتایی حالشون خیلی بد باشه . می دونید خانوما وقتی فشار عصبی روشون زیاده گریه می کنن ولی آقایون وقتی فشار عصبی روشون زیاده سکته می کنند! "

دانشجوها خندیدند و کلاس به صورت کاملا هپی اند تموم شد .

   + وحدانه - ٧:٠٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٠/٩/۱۳

سونامی مسوولیت

وقتی خانومها همدیگه رو تو استخر یا باشگاه ورزشی یا مهمونی می ببینند شایع ترین عبارتی که بینشون رد و بدل میشه اینه : " شما به نظرم خیلی آشنا میان . نمی دونم کجا دیدمتون !" آره دیگه وقتی از صبح تا شب همدیگه رو با چادر چاقچور می بینیم همین میشه که بعد از چند دقیقه سوال و جواب تازه می فهمیم این خانومه که کنار دستمون داره شیرجه میزنه تو آب همکارمونه یا اون خانومه که با تاپ و شلوارک داره پا به پای ما ورزش میکنه دانشجوی دانشگاه خودمونه . (کلا به چیزی اعتراض ندارم همینجوری گفتم که لال از دنیا نرفته باشم .)

 

  تقریبا کلاس تموم شده بود , یکی از دانشجوها  اومد پیشم و با کمی من و من گفت : استاد سر جلسه امتحان ترم پیش شما ماشین حساب من رو گرفتین و دادین به یه دانشجوی دیگه . با عرض معذرت میشه بپرسم اسم اون دانشجو چی بود  ؟ هر چی فکر کردم اصلا این قضیه رو یادم نیومد چه برسه به اسم طرف رو . البته اینی که این حرفا رو میزد از دانشجوهای خوبم بود و میشد رو حرفش حساب کرد . ازش معذرت خواهی کردم و گفتم  پرس و جو می کنم ببینم می تونم برات پیداش کنم . عمرا اگه پیدا میشد . جلسه بعد که رفتم سر کلاس صداش زدم و یه ماشین حساب مهندسی دادم دستش . یه خورده جعبه اش رو ورانداز کرد و پرسید : خریدینش ؟ گفتم :آره . چشاش گرد شد و گفت : نه  به خدا استاد ما منظورمون این نبود . گفتم : برای تنبیه خودم خریدمش تا دفعه بعد نسبت به اموالی که از دیگران میگیرم بیشتر احساس مسولیت کنم .

( بابا احساس مسولیت !)

 

 

 

   + وحدانه - ٤:٢٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٠/۸/۱٥

"کلاس خصوصی"

دو سه نفری با هم دو جلسه کلاس خصوصی میگیرند. قرارمون میشه 200 تومن .  جلسه دومشون تقریبا نیمه, تموم میشه . دلم راضی نیست و بهشون میگم   150  بدین هم کافیه . می افتن رو خط چونه زنی که استاد 50 تومن دیگه هم کوتاه بباین و حرف شهریه و بابای کارگر و 7 تا خواهر برادر و . . .   پیش میکشند . اولین باره که یکی سر پول کلاس باهام چونه میزنه . به این کارها عادت ندارم و بنابراین میگم ایرادی نداره و قرار میرسه به 100 تومان. شماره حساب می خوان و میرن که از باباشون پول بگیرن و از همون شهرشون بریزن به حساب .(آره , من هم باور کردم که الان اونا سرجمع 100 تومن ندارن تو بساطشون!!) این جور که پیش میره احتمالا وقتی برم حساب رو چک کنم میبینم 70 تومن بیشتر نریختند . وقتی میخوام از حساب بردارم سیستم اجازه برداشت بیشتر از 50 رو نمیده . بعد که پولها رو میگیرم میبینم 30 تومنه  و  الی آخر .

   + وحدانه - ۱:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٠/٧/۸

چطور مامانمون رو به مرحله خودزنی برسونیم ؟!

دیشب کم خوابیدم . برعکس من شین ها تا ساعت 11 صبح خواب بودند . ظهر از شدت  سردرد دراز کشیدم تا دو دقیقه  چشم رو هم بذارم و از دنیا فراموش کنم . تازه گیج خواب شده بودم که شایان برای شیر بیدارم کرد توی خواب و بیداری رفتم سر یخچال و براش شیر ریختم  . پنج دقیقه بعد شروین اب میخواست .  تا چشمام گرم خواب شد دوباره شایان برای دستشویی بیدارم کرد بعدش هم شروین بیدارم کرد تا سی دیش رو پیدا کنم . دیگه داشت سر دردم میگرفت . دستوراتشون تمومی نداشت . دفعه آخر جفتشون بالای سرم دعواشون گرفته بود و همین طور که تو سر و کله هم میزدند گرومپی پخش شدند روی سر من . انگار یه بمب تو سرم منفجر شد . بلند شدم و از عصبانیت دو تا کشیده خوابوندم تو گوشم و داد کشیدم : " چی می خواین از جونم ؟ چرا دست از سرم برنمیدارین ؟  بمیرم دیگه راحت شم از دست شما  " بعد  هم نشستم رو کاناپه و زدم زیر گریه . طفلکیها از ترس هر کدوم یه گوشه ای پناه بردند. شایان بالشش رو برداشت و رفت پشت پرده پنجره . شروین هم چسبید به میز ال سی دی و یواشکی  شروع کرد به ریز ریز کردن جلد سی دی هاش . یه چند دقیقه ای گذشت تا حالم بهتر بشه, حداقل کارکرد اون کشیده ها و گریه ها تخلیه شدن انرژی منفی سیستم عصبی ام بود .   

.

.

.

 نگران نباشید الان اوضاع آرومه .بعد از اینکه هق هقم تموم شد, شروین اومد کنارم و چند تا سوال جواب کرد تا مطمئن بشه که همچنان دوستش دارم . شایان هم که کلا تو فازیه که فکر میکنه همه دنیا دوستش دارند . من هم  که نشستم پای نت . میبینید که  نیازی نیست به اورژانس مددکاران اجتماعی زنگ بزنید . راستی ما تو ایران چنین اورژانسی داریم ؟

   + وحدانه - ٧:٢٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٠/٦/۱٩

تبلیغات بازرگانی میان وبلاگی

 

به سلامتی  مقاله ام مورد تایید International Journal of Science  قرار گرفت و البته باید یه 150 دلاری پیاده بشم تا پابلیش بشه .  دقیقا همزمان با اون , کتابم هم  داره میره زیر چاپ و یک میلیون و سیصد ناقابل  هم اینجا باید بسلفم . و خیلی همزمانتر موبایلم در حال منهدم شدنه و خیلی بزنم به کنسی یه دویست تومنی هم اینجا باید تیغ بخورم .

 فکر کن در عرض یه هفته, یک و هفتصد رو باید ببوسم بذارم تو جیب مردم . خب سوز داره دیگه .

ولی هزار مرتبه شکر همه خرجهای خوشیه . یعنی سر مریضی وتصادف و دیه و مرگ و میر نیست .  تا باشه از این خرجها .

قضیه این کتابه یه دفعه زد به سرم . فیزیک جدید پیام نور منبع جدید زده . دو ترمه مثل بولدزر دارم مسائلش رو دونه به دونه واسه دانشجوها حل می کنم . گفتم چه کاریه ! یهو همه اش رو سرجمع می کنم میفرستم زیر چاپ .

 

اطلاعات بیشتر :

 

حل تشریحی مسائل فیزیک جدید 1 ( سودمند – جنوبی )

شامل حل کامل تمامی مسائل کتاب به همراه

نمونه سوالات امتحانی پیام نور با پاسخ تشریحی

تالیف : محمودی

 

                            

چیه ؟ چرا چپ چپ نگاه می کنید ؟ تبلیغات ندیدین تا حالا ؟ نکنه فکر کردین یک و سیصد رو  قربه الی الله خرج کردم ؟!

 

   + وحدانه - ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٠/٥/۳٠

. ..

 این ترم یه گاف خیلی نامردی دادم که حسابی دانشجوهام رو خسر الپول و الوقت کرد : فراموش کردم نمره ها ی 3و 4رو 9 رد کنم تا این بیچاره ها که افتادند حداقل مشروط نشن .

می دونم که  با این کارم ساقطشون کردم از هستی علم . ولی به خدا این اخر ترمی اعصابم رو فرم نبود . زنگ زدم اموزش و دایره امتحانات و غیره . ولی فایده ای نداشت . نمرات قطعی شده بود رفته بود بایگانی.

حالا من اینهمه دارم به اب و اتیش میزنم و نگرانم و اینا , عمرا دانشجوهای مربوطه ککشون هم از این قضیه بگزه . قربونشون برم اینقدر سرخوش و بیخیال و ریلکسند 

حرفای دیگه ای هم هست از این وقایع اخر ترمی . ولی الان اصلا تو فازش نیستم . ایشالاه بعدا .

 

   + وحدانه - ۳:۳٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٠/٥/۸

اپیزودیک می شویم .

- چند روز پیش نشستم و یه سری اهنگهای قدیمی لیلا فروهر رو دانلود کردم . آخ آخ . . . نمی دونید چقدر چسبید . چنان رفتم تو حال و هوای 10-12 سالگیم : عروسیهایی که همیشه چشم میکشیدیم براشون , دامن های چین چین و جورابای سفید بلند .شیشه های  اکلیل طلایی که تا ته رو موهامون خالی می کردیم . رقصیدن های بی وقفه زیر دست و پای بزگترا. کش رفتن ناخن مصنوعی های عروس  . ماتیک زدن های یواشکی . . .

 

- فکر کن تو ظل گرما با زبون روزه قراره واحد تابستونی بردارم . واقعا عقلم پاره سنگ برداشته .نه ؟ انتخاب بین بد و بدتره دیگه : سروکله زدن با دو تا زلزله 10 ریشتری تو خونه یا تدریس زیر کولر واسه چارتا دانشجوی خواب الوده و بی حس حال !

 

- واسه روز مرد یه پیراهن تابستونی خوشگل خریدم . چند تا مغازه اونورتر چشمم به یه پیراهن خوشگلتر افتاد حیفم اومد ازش رد شم , اونم خریدم . چند قدم بعد یه فروشگاه لباس  مردونه از زمین سبز شد . . . سریع یه دربست گرفتم اومدم خونه . هر کدوم رو جدا کادو کردم . یکی دست شایان یکی دست شروین . تقسیم وظایف عادلانه ای بود : کادو دادن با بچه ها , بوسیدن با من !

 

 

   + وحدانه - ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٠/۳/٢۸

آیا اوباش هم می توانند سد کنکور را بشکنند ؟

هنوز به در کلاس نرسیده بودم که جلوم سبز شد : استاد ما نتونستیم امتحان میان ترم شرکت کنیم , بازداشتگاه بودیم !

فکر کردم اشتباه شنیدم : کجا ؟!

-         بازداشتگاه ,  دعوا کرده بودیم . حالا این هیچی , شنیدم یکی از دانشجوها روی برگه خودش اسم منو نوشته . راسته ؟

سرم رو به علامت تایید تکون دادم و گفتم : البته من متوجه شدم , چون شما رو می شناختم .

با لحن چاله میدونی صداش رو بلند کرد :اسمش چی بود ؟ اگه دستم بهش برسه از وسط جرش میدم مرتیکه . . .  حروم .

حالا بحث معلمیش به جهنم , چطور تونست جلوی یک خانوم این حرف رو بزنه .

 انگار سرش درد میکرد واسه یه دعوای دیگه . رومو ازش برگردوندم : نمی دونم . نمی شناسمش ..( دقیقا هم میشناختمش . حتی با اسم کوچیک )

طلبکارانه گفت : شنیدم شما هم گفتی نمره هر دو مون رو صفر میدی .ها ؟

انگار بدش نمیومد یه کف گرگی هم برای من بیاد . با بی قیدی گفتم : تو که به هر حال صفر میشدی . چون غایب بودی .

بقیه داستان بمونه برای بعد . . .

 فکر کن دانشجوی این مملکت از دانشگاه میره بازداشتگاه بعد میاد بیرون دوبار میره دانشگاه , بدون اینکه یه کمیته انظباطی یا حراستی یا هر کس دیگه ای  به روی مبارک خودش و اون دانشجو بیاره  .  نگران نباشید , کلا دور هم خوشیم .

 

 

 

 

   + وحدانه - ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٠/٢/٢۸

این نیز بگذرد ؟

یه چند روزیه زندگی بدجوری هار شده و به پاچه گیریم افتاده . هر چی  میخوام باهاش راه بیام هار تر میشه . " به سخت جانی خویشم چنین گمان نبود " واقعا من همون دختر یکی یه دونه ای هستم که مامان بابام نمیذاشتند اب تو دلم تکون بخوره ؟ یعنی تو این ده سالی که افتادم تو زندگی و کم کم , هر و از بر تشخیص دادم چنان چلونده شدم و جنان پوست کرگدن رو آوردم که محاله کسی باور کنه من همون وحدانه دل نازک و لوس دوران نوجوانی ام .

الان خیلی خسته ام . خیلی فشار عصبی رومه . خیلی دلم میخواد نباشم . یعنی اینجا تو این زمان و این موقعیت و شرایط نباشم .

الان فقط دلم میخواد برگردم به خونه ای که درش بدون هیچ چشمداشتی تا همیشه به روم بازه . پیش ادمایی که بی منت دوستم داشتن , بی هیچ توقعی و من هیچ وقت قدر دوست داشتن هایی رو که روش قیمت فروش نخورده بود , نفهمیدم .  و تو چنین روزاییه که به سرم میزنه حتی خدا هم به اندازه پدر و مادرم نمی تونه دوستم داشته باشه .

   + وحدانه - ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٠/٢/۱٤

چراسطح علمی مامانها همواره در حال کاهش است؟

توی بشقاب دو برش هویج ، چند تکه گوجه فرنگی و چند دونه چاقاله بادوم نقلی میچینم و میذارم جلوی شین ها که در حال دیدن کارتون گجت بوی هستند .( تورو خدا سلیقه میوه ای بچه های منوببینید !)

 بعد میرم سر سیستم تا خیر سرم چهار تا انیمیشن فیزیک مکانیک دانلود کنم ببرم سر کلاس . هنوز دستم به موس نرسیده شروین داد میزنه : مامان! شیر کاکائو . پشت بندش هم صدای شایان : شیر سفید !

بعدش شروین پی پی داره . بعد شایان میخواد سی دی رو عوض کنه . بعد دعواشون میشه . کلی وسطشون مشت و لگد میخورم تا جداشون میکنم . بعد شایان پی پی داره . بعد پسته میخوان . بعد دنبال باتری واسه ماشیناشون میگردن(من باید بگردم ) . بعد سر یه تفنگ مزخرف که از سک سک دراومده دعوا میکنن . بعد کیک میکی موس میخوان . بعد کلی بالش میخوان تا خونه درست کنن . اون وسط مسطا هر بار از جلو کامپیوتر رد میشم یه دکمه ای میزنم و ادامه اش میمونه برای یه ربع بیست دقیقه دیگه . الان هم نمی تونم ادامه بدم چون اقایون اومدن سر گیمشون . تازه الان باید برم سر ظرفای ظهر و فکر شام شب . یه گاز چرب و چیلی و کلی میز و مبل گرد گرفته هم که طبق معمول هر روز منتظر دستبوسی مننند .اوه اوه امروز نوبت حموم شایان هم هست . خدایا !

مامان جان صبر کن فقط یه جمله دیگه : واقعا الان شما روتون میشه از من فعالیت علمی پژوهشی طلب کنید .

 

 

   + وحدانه - ٥:٥٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٠/۱/٢٠
← صفحه بعد